از پشت یک آیینهی تاریک و بارانی
میبینمت زیباترین مرد زمستانی
پژواک دردت را به کوهستان و دریاها
چون رعد دیدم ... حاصلش سیل ست و ویرانی
خنیاگری بر بام رویایی ز آزادی
شوریدهای دربند و در تبعید و زندانی
یخ کرده دنیایت ولی آتشفشانی تو
افشا شود با شعلههایت راز پنهانی
خشمت تبارت میرساند تا خدا... اما
تندیس عیسی بر صلیب مرگ میمانی
مژگان مهر