نشسته در کنج بیکسی
چشمها خشکیده
در چاه گود انتظار
نه قطره اشکی
میجوشد از ژرفایشان
نه جلایی مانده
گونههای رنگپریده را
خشک نخواهد شد
پیراهن انتظار
آویخته در مسیر بادهای موسم دیدار
تازه میشود
دمادم
در زیر باران خاطرات
خشک نخواهد شد
میدانم
زهره برقچی
به دنبال شهری میگردم
سیلابش نبردهباشد
بمکم آسمان آبیاش را
به درون تکتک سلولهای تشنهام
بی مهابا ...
به دنبال شهری میگردم
برقصند
شاخههای نسترن و رازقی
بر سر دیوارهایش
پا به پایم باشند
رویاهای رنگینم
بی وقفه ...
آویشن و ریحان بکارم
در باغچهی کوچک حیاطش
دانه بپاشم
گنجشکهای نارون پیرش
شهرِ خاکستریِ من
خانههایی با پنجرههای باز میخواهد
بدون پردههای ضخیم و زُمُخت
سرد و سنگین
کدورتهای کهنه
زهره برقچی
زیر پا خواهم گذاشت
تمام شالیزارها را
تمام گندمزارها را قدم خواهمزد
عجیب شبیست امشب
همچون گیسوان من
بلند و تابدار
رها
در دست نوازشگر باد دورهگرد
شخم خواهم زد
جغرافیای خطهات را
و مییابمت
با چشمهای بسته
عطر متبرک تو
تا اعماق روحم
نفوذ میکند
زهره برقچی
میکاوم
لا به لای ابرهای دور و نزدیک
به دنبال پارینه روزها
مینوازند مشامم را
عطر خوش خاطرات
غرق شده در سیال بیرنگ خیال
زهره برقچی
پیله ای تو خالی
پوچ
تهی از رگ های زندگی
از تپش سرخ نیاز
پیچیده
پژواک پرپر زدن پروانه ها
نمانده دیگر تاب و توانی
گذر از معبر ایوار
تا آمدگاه هور را
زهره برقچی
هستم و نیستم
در این پیچاپیچ روزگار
گاه می شکنم
گاه خرد می شوم
و گاه در تلاش
تا بندی بزنم
تکه خرده های شکسته ی خاطرات را
زهره برقچی
نهان شده در نیمه ی تاریک خیال
دودو می زنند
دیده هایی نگران
به دنبال ردپایی شاید
در کهنه قبری نو شکافته
و انفجار اشک
از حدقه ی پریشانی ها
می خراشاند گستره ی پیش رو
زهره برقچی
با من از سبزینه های خزان بگو
رویش دوباره ی جوانه های نورسته
بر شاخ سار خشک و تکیده ی دشت نگاه
از تکرار دیدار
در تقویم طاقت فرسای فاصله ها
از نوازش سر انگشتان نسیم
بر حجم سیاه گیسوی شب
بگذار راهی
کوره راهی نقبی بزنم
به ژرفای عمیق سیاهی چشم هایت
زهره برقچی
اسیر ابرهای سیاه ست
آفتاب
در آسمان شعر من
پنجره ی چشمم
با پرده های ضخیم و زمخت
سرد و سنگین
از کدورت های کهنه
پوشیده اند
و خدا .....
خدا به تماشا ایستاده است
زهره برقچی
پوشانیده سر و جانش
در لایه های وهم و گمان
چشم فرو بسته
زبانش نیز
آواهایی به پرواز
در حجم تهیِ جمجمه اش
چونان کلاغ هایی به فکر کوچ
گوش ها بریده
ناتوان در تشخیص
مومیایی زنده به گور
زهره برقچی
کوله بار دل تنگی ها بر دوش
می گذرم
از اقیانوس آرزوهای محال
پیچیده در لایه های گمان
می لرزد پای سایه ام
به خود می خوانندم
صداهایی موهوم
از ورای افق های دور
نزدیک است
پایان سفر
زهره برقچی
خودنمایی می کند
در بی کران پیچ و خم های خیال
فریاد اوهام
جای به جایم
زخمیِ خشم های فرو خورده
ترکیده تاول های چرکین
چشم هایم کاسه ی خونی مذاب
در جدالی نابرابر
با اهریمن های پلشت درون
جلودارم نیست
خودِ خویشتنِ خویشم
بال اثیری ام در بند
هیچ و
کمی هم بیش تر
نیست دیگرم
حوصله ی ماندن
زهره برقچی
دیوارها
هر روز بلندتر
کوچک تر می شوند
پنجره ها
دیگر به اشتباه
هیچ باریکه ی نوری
راه گم نکرده
سر نمی کوبد
به شیشه ی زنگار گرفته ی روح من
تاریک بیغوله ی جاودانه
کش می آیند روزها
به درازای سالی
سالهای سال
پیر شده ام
در گذر سالی
که گذشت ...
زهره برقچی
حرف هایی در من زندانی اند
گاه روزنی نقب می کنند
در سیاهی روزهای شب گون
گاه
در هیبت واژه هایی تیز
هم چون ریزآبه های یخ زده
می خراشند
پیکر نرم و لطیف شعرهایم
زهره برقچی
دل تنگم این روزها
دل تنگِ ایوانِ خانه ی کوی صنوبر
با ستون های چهارگوشش
به گنجایشِ قایم باشک ها
تشک های ردیف
ابتدا تا انتهای ایوان
در گرم ترین شب های تابستان ...
آسمانی به وسعت کویر
ستاره هایی پر فروغ تر
گاهی قمری در پرواز
این سو
به آن سویش ...
دلم تنگ است
برای کاغذبادهای تک برگِ گریزان
دلم برایِ خودم تنگ است
که جا ماند
در روزهای دور
در انتهای
کوی بن بست
صنوبر
زهره برقچی