خوشبخت مردیست
که مسکن تمام دردهایش لبخند توست
بدبخت منم
که باید در شعرهایم گریه کنم
محمد جلیلوند
پشت صحنه تمام جنگ ها
زنیست که مانده
پیراهن خونین کدام
سرباز عاشق را بشوید
محمد جلیلوند
تنها شبی
خانه ام را آفتابی کن
در انتظار روی ماهت
عید قربان بر پا خواهم کرد
محمد جلیلوند
آغوشت را ببند مترسک
آغوشت را ببند
این مهمان ها
ارزش استقبال ندارند
محمد جلیلوند
آقای کلانتر
این بار برای اعتراف عیادت آمدی
کمی گاز اشک آور بیار
این بغض مدتهاست گلویم را بازی می دهد
محمد جلیلوند
نشسته در کنج بیکسی
چشمها خشکیده
در چاه گود انتظار
نه قطره اشکی
میجوشد از ژرفایشان
نه جلایی مانده
گونههای رنگپریده را
خشک نخواهد شد
پیراهن انتظار
آویخته در مسیر بادهای موسم دیدار
تازه میشود
دمادم
در زیر باران خاطرات
خشک نخواهد شد
میدانم
زهره برقچی
نفسش از جای گرم بلند می شود
که اینگونه
جنگل را تهدید می کند
دودکش
محمد جلیلوند
به دنبال شهری میگردم
سیلابش نبردهباشد
بمکم آسمان آبیاش را
به درون تکتک سلولهای تشنهام
بی مهابا ...
به دنبال شهری میگردم
برقصند
شاخههای نسترن و رازقی
بر سر دیوارهایش
پا به پایم باشند
رویاهای رنگینم
بی وقفه ...
آویشن و ریحان بکارم
در باغچهی کوچک حیاطش
دانه بپاشم
گنجشکهای نارون پیرش
شهرِ خاکستریِ من
خانههایی با پنجرههای باز میخواهد
بدون پردههای ضخیم و زُمُخت
سرد و سنگین
کدورتهای کهنه
زهره برقچی
زیر پا خواهم گذاشت
تمام شالیزارها را
تمام گندمزارها را قدم خواهمزد
عجیب شبیست امشب
همچون گیسوان من
بلند و تابدار
رها
در دست نوازشگر باد دورهگرد
شخم خواهم زد
جغرافیای خطهات را
و مییابمت
با چشمهای بسته
عطر متبرک تو
تا اعماق روحم
نفوذ میکند
زهره برقچی
میکاوم
لا به لای ابرهای دور و نزدیک
به دنبال پارینه روزها
مینوازند مشامم را
عطر خوش خاطرات
غرق شده در سیال بیرنگ خیال
زهره برقچی
پیله ای تو خالی
پوچ
تهی از رگ های زندگی
از تپش سرخ نیاز
پیچیده
پژواک پرپر زدن پروانه ها
نمانده دیگر تاب و توانی
گذر از معبر ایوار
تا آمدگاه هور را
زهره برقچی