آن نشانی حاصلش جز این پشیمانی نبود
مژگان مهر
از قیل و قال زاغ خدایا دلم گرفت
از قصههای آدم و حوا دلم گرفت
با این نقابهای به ظاهر ستودنی
بر چهرهها... ز مردم دنیا دلم گرفت
خورشید را به مسلخ شب سر بریده اند
جشنی به پا شد از شب یلدا دلم گرفت
دیدم که پای پنجره افتاده رد خون
گنجشک مرده از شب سرما دلم گرفت
با کودکی که آینه از من کشیده است
میگویم از نبودن بابا دلم گرفت
دردی درون آینه پاشیده روز و شب
شاید رفیق من شده... اما دلم گرفت
مژگان مهر
من همانم... ترک از آینه بر میدارم
طرح دردی زده بر چهرهی بی آزارم
نیست در خاطرهی باغ به جز ویرانی
برگ خشکیدهی زردی زده بر دیوارم
هیچ با ماه نگفتم که دلم طوفانیست
شاید از پنجره فهمیده که من میبارم
خواب خوش نوش دلت باد... چه فرقی دارد
تا سحرگاه ز رویایت اگر بیدارم
برکهی خشک به ماهی ندهد دل اما
میدهم دل به سرابی که بماند یارم
سایهی مرگ به چشمان زنی میخندد
حکم دل بود... قماری که کشد بر دارم
گونه با چشم ترم میل صفایی دارد
شاید از آینه افتاده گره در کارم
مژگان مهر
زمین به نعش درختان باغ میخندد
به مرگ هیزم افتاده ...زاغ میخندد
به ناله گفته درختی... تبر که از ما بود!
کمر شکسته رفیقم... اجاق میخندد
به شمع داده خبر قاصدک ...نمیدانی
به شعلههای تو... گل در اتاق میخندد
پرنده مرده به دستی که دانه پاشیده
به انتخاب غلط... باتلاق میخندد
در این زمانهی وارونه سهم دل... درد است
به نغمههای قناری... کلاغ میخندد
مژگان مهر
باور کن از نیامدنت پیر میشوم
جرمی نکرده آینه...تحقیر میشوم
در حیرتم که اشک مدارا نمیکند
وقتی دچار بغض نفسگیر میشوم
شاید شبیه معجزهای در نگاه من
یا بی تو ازخدای خودم سیر میشوم
دلتنگ در هوای زمستان بی کسی
با انتظار پنجره تکثیر میشوم
مهتاب من بتاب که چون برکهای زلال
هرشب به پای عکس تو زنجیر میشوم
مژگان مهر
هرزه بادی برگ را وقتی که از یک شاخه چید
زاغ بر دیوار فریادی زخوشحالی کشید
خانهای را سیل با خود برد از بنیاد، شب
روز، بر لب خنده زد همسایه تا این را شنید
جزر دریا با قشنگیهای ماه ِ آسمان
فتنهای شد، ساحل ِغمگین به تنهایی رسید
سنگ با دیوانه همدست است، شاید دیدهای
بی سبب چرخیده سنگی، شیشه دستی را برید
با خودم گفتم که وقتی حال دنیا ناخوشست
من چرا باور کنم تعبیر ِ رویایی بعید؟
مژگان مهر
زیر باران با تو در راهی رسیدن خوب بود
جاده را از شوق دیدارت دویدن خوب بود
پای رویایی که تفسیرش به آغوشت رسید
پلک بستن تا تو را در خواب دیدن خوب بود
ماه را خط میزدم از آسمانم شب به شب
از تو ماهی را به شبهایم کشیدن خوب بود
سالها در انتظارت قاصدک شد همدمم
از نسیمی عطر مویت را شنیدن خوب بود
اشک من با گونهام میگفت تنهایم ولی
انتهایش شانهات را برگزیدن خوب بود
مژگان مهر
از پشت یک آیینهی تاریک و بارانی
میبینمت زیباترین مرد زمستانی
پژواک دردت را به کوهستان و دریاها
چون رعد دیدم ... حاصلش سیل ست و ویرانی
خنیاگری بر بام رویایی ز آزادی
شوریدهای دربند و در تبعید و زندانی
یخ کرده دنیایت ولی آتشفشانی تو
افشا شود با شعلههایت راز پنهانی
خشمت تبارت میرساند تا خدا... اما
تندیس عیسی بر صلیب مرگ میمانی
مژگان مهر
شاید تو را دوباره ز دل آرزو کنم
در کوچههای خاطرهام جستجو کنم
از بارشی به خاطر بغضی شبیه تو
با گونههای خیس کمی گفتگو کنم
از چهرهات به حافظهام نور میدود
شعله زنم، زبانه کشم، هایوهو کنم
شاید کنار پنجره شب را ز عشق تو
تا صبح با هوای دلم زیرو رو کنم
باید بهانه جور شود .... پا به پای تو
این زخم لب گشودهی دل را.... رفو کنم
مژگان مهر
ابری شکست و حاصل آن مرگ خانه شد
مردی برای بارش امشب بهانه شد
تصویر درد... آینه را پیش چشم من
درهم شکست و فاتح جنگ شبانه شد
دستی کرخت پنجره را باز و بسته کرد
تا سایهای شبیه تو با من روانه شد
در آسمان خاطرهام با تو پر کشید
یک زن که سهم او قفسی جاودانه شد
تقدیر شوم و طالع نحسی نوشته است
چشمی که حسݛتش غم این شاعرانه شد
تعبیر فال حافظ و یلدای امشبم
شاید هوای معجزهای عاشقانه شد
مژگان مهر
در من بتی شکسته شبی چون خدای من
آتش زده به کشتی بی ناخدای من
قسمت نشد که با تو شبی را سحر کنم
تنها نصیب پنجره شد گریههای من
بیهوده من به عشق تو دل دادم و شده ست
محکوم حسرت این دل بی دست و پای من
شاید شنیدهای که تو را مشق میکنند
نتهای نم کشیدهی بی انتهای من
پایان ماجرا که زنی شعله میکشد
شعری بگو که معجزه باشد برای من
مژگان مهر
قسم
رویای شاهزادهی زیبای هرشبم
آغوش میشود به تمنای هرشبم
از عشق، کهنه کاغذِ بیچاره خسته شد
بس که نوشت از تب و غوغای هر شبم
تصویر توی آینه با من غریبه نیست
چیزی شبیه بغض غزلهای هرشبم
با بغض میخرم نم اشکی برای خود
شاید که بشکنم غم فردای هر شبم
عشقم... قسم به آنچه برایت سرودهام
من آخرین مسافر تنهای هر شبم
مژگان مهر
وقتش رسیده تا که بنوشم شراب را
پیدا کنم تمام غزلهای ناب را
این عشق لعنتی شده هرشب سؤال من
شاید شبی تو آیی و گویی جواب را
ماهی ِ قرمزی که به تنگی اسیر بود
تنها شنیده اوج و فرود ِ حباب را
یا در قفس ... پرندهی بی بال و پر کشید
تنها به روی سقف قفس ... صد شهاب را
وقتش رسیده تا غزلی تازه رو کنم
تعبیر این تلاطم پر اضطراب را
تاثیر آه... آینه را مات میکند
باید که چارهای کنم، این عذاب را
مژگان مهر
چیزی درون آینه دیدم، مرا شکست
تصویر بغض بود، ترک خورد تا شکست
مردی برای کم شدنش مثل سایه شد
یک زن کنار پنجرهها بی صدا شکست
شاید پرنده با تب پرواز در قفس
صد بار شعله ور شد ودر انتها ...شکست
بیچاره رود وعدهی دریا به سینه داشت
سد در مسیر بود شبی راه را شکست
با طعنه ماه گفت که تقصیر سنگ بود
تکثیر عکس من که در این ماجرا شکست
در گوش باد زمزمهای کرد برگ و گفت
پاییز فتنه کرد و دل نسل ما شکست
القصه کار عشق دلی را شکستن است
شاعر کنار آینه در انزوا شکست
مژگان مهر
رود خشکیده
رودی که باخود سیب غلتان داشت خشکیده
خورشید را از آسمانم ابر دزدیده
کوهی که رویایش شبی آغوش دریا بود
درحسݛتش دیوانه شد... دل را خراشیده
برگی که در پاییزگفت از مرگ میترسم
با بغض سردی... نیمه شب... با باد رقصیده
من از شباهنگی شنیدم ماه میگرید
خورشید شاید دلبری دیگر پسندیده
سردرگمیهایم در این شعر ازتو میگوید
گاهی هوا خوبست و گاهی سخت... باریده
القصه پایانی ندارد بی سرانجامی
بیهوده دنیا در پی خورشید چرخیده
مژگان مهر