من همانم... ترک از آینه بر میدارم
طرح دردی زده بر چهرهی بی آزارم
نیست در خاطرهی باغ به جز ویرانی
برگ خشکیدهی زردی زده بر دیوارم
هیچ با ماه نگفتم که دلم طوفانیست
شاید از پنجره فهمیده که من میبارم
خواب خوش نوش دلت باد... چه فرقی دارد
تا سحرگاه ز رویایت اگر بیدارم
برکهی خشک به ماهی ندهد دل اما
میدهم دل به سرابی که بماند یارم
سایهی مرگ به چشمان زنی میخندد
حکم دل بود... قماری که کشد بر دارم
گونه با چشم ترم میل صفایی دارد
شاید از آینه افتاده گره در کارم
مژگان مهر