از قیل و قال زاغ خدایا دلم گرفت
از قصههای آدم و حوا دلم گرفت
با این نقابهای به ظاهر ستودنی
بر چهرهها... ز مردم دنیا دلم گرفت
خورشید را به مسلخ شب سر بریده اند
جشنی به پا شد از شب یلدا دلم گرفت
دیدم که پای پنجره افتاده رد خون
گنجشک مرده از شب سرما دلم گرفت
با کودکی که آینه از من کشیده است
میگویم از نبودن بابا دلم گرفت
دردی درون آینه پاشیده روز و شب
شاید رفیق من شده... اما دلم گرفت
مژگان مهر