قطره قطره می چکد
صدایِ قدم هایم
در خلوت و سکوتِ خیابان های شب
و درازایِ سایه ها
می خوابند
بر روی دیوارهای گلیِ
زیر پلک چشمانِ ترِ ماه
خوابی نمانده
پریده بود .....
پیش تر زان که
بر زمین بخواباند
به آخرین ضربه های تبر
درخت صنوبرِ انتهای بن بست را
دیگر
نه کوچه ی بن بست
نه خانه باغِ انتهایش
نه درختِ صنوبری نیست
نومیدانه میکاوم
خلأ ورایِ بن بست را
زهره برقچی
درودها استاد بزرگوار ... سپاسهای بیکران