گم کرده ام
کوچه ی بن بست
با خانه باغ انتهایش را
جایی در گرگ و میش خاطرات
گنگ و پیچ در پیچ
کلونی داشت بر دری چوبی
به آسمان رسیده بود
دست های درختان سپیدارش
آیینه ی زلال
آب قناتش
برای دیدن لب خندهایم
تختی چوبی
که چُرت می زد
زیر سایه یِ اقاقی ها
در گرمای رخوت انگیز عصرهای تایستان
کویِ بن بستِ «صنوبرِ» من !
با خانه یِ «باباعلی» در انتهایش
کاش پیدا می شدم باز
در کودکی هایم
در خانه باغِ انتهایِ کویِ بن بست
سینیِ چایِ رویِ تخت چوبی
صدایم می زند ...
زهره برقچی
درودها و سپاس های بیکران استاد گرانقدر