دیوارها
هر روز بلندتر
کوچک تر می شوند
پنجره ها
دیگر به اشتباه
هیچ باریکه ی نوری
راه گم نکرده
سر نمی کوبد
به شیشه ی زنگار گرفته ی روح من
تاریک بیغوله ی جاودانه
کش می آیند روزها
به درازای سالی
سالهای سال
پیر شده ام
در گذر سالی
که گذشت ...
زهره برقچی
درودها استاد گرانقدر ... سپاسهای بیکران