خودنمایی می کند
در بی کران پیچ و خم های خیال
فریاد اوهام
جای به جایم
زخمیِ خشم های فرو خورده
ترکیده تاول های چرکین
چشم هایم کاسه ی خونی مذاب
در جدالی نابرابر
با اهریمن های پلشت درون
جلودارم نیست
خودِ خویشتنِ خویشم
بال اثیری ام در بند
هیچ و
کمی هم بیش تر
نیست دیگرم
حوصله ی ماندن
زهره برقچی
درودها و سپاسهای بیشمار استاد بزرگوار