در من بتی شکسته شبی چون خدای من
آتش زده به کشتی بی ناخدای من
قسمت نشد که با تو شبی را سحر کنم
تنها نصیب پنجره شد گریههای من
بیهوده من به عشق تو دل دادم و شده ست
محکوم حسرت این دل بی دست و پای من
شاید شنیدهای که تو را مشق میکنند
نتهای نم کشیدهی بی انتهای من
پایان ماجرا که زنی شعله میکشد
شعری بگو که معجزه باشد برای من
مژگان مهر