هستم و نیستم
در این پیچاپیچ روزگار
گاه می شکنم
گاه خرد می شوم
و گاه در تلاش
تا بندی بزنم
تکه خرده های شکسته ی خاطرات را
زهره برقچی
نهان شده در نیمه ی تاریک خیال
دودو می زنند
دیده هایی نگران
به دنبال ردپایی شاید
در کهنه قبری نو شکافته
و انفجار اشک
از حدقه ی پریشانی ها
می خراشاند گستره ی پیش رو
زهره برقچی
ته تغاری ایران خانم
دختری ست چشم آبی
زبانش
همیشه شیرین است و فارسی
محمد جلیلوند
با من از سبزینه های خزان بگو
رویش دوباره ی جوانه های نورسته
بر شاخ سار خشک و تکیده ی دشت نگاه
از تکرار دیدار
در تقویم طاقت فرسای فاصله ها
از نوازش سر انگشتان نسیم
بر حجم سیاه گیسوی شب
بگذار راهی
کوره راهی نقبی بزنم
به ژرفای عمیق سیاهی چشم هایت
زهره برقچی
اسیر ابرهای سیاه ست
آفتاب
در آسمان شعر من
پنجره ی چشمم
با پرده های ضخیم و زمخت
سرد و سنگین
از کدورت های کهنه
پوشیده اند
و خدا .....
خدا به تماشا ایستاده است
زهره برقچی
ترکش
این همه بچه بازی برای چیست
مثل تیر نامرد
حرفت را مردانه بزن
محمد جلیلوند
پوشانیده سر و جانش
در لایه های وهم و گمان
چشم فرو بسته
زبانش نیز
آواهایی به پرواز
در حجم تهیِ جمجمه اش
چونان کلاغ هایی به فکر کوچ
گوش ها بریده
ناتوان در تشخیص
مومیایی زنده به گور
زهره برقچی
کوله بار دل تنگی ها بر دوش
می گذرم
از اقیانوس آرزوهای محال
پیچیده در لایه های گمان
می لرزد پای سایه ام
به خود می خوانندم
صداهایی موهوم
از ورای افق های دور
نزدیک است
پایان سفر
زهره برقچی
خودنمایی می کند
در بی کران پیچ و خم های خیال
فریاد اوهام
جای به جایم
زخمیِ خشم های فرو خورده
ترکیده تاول های چرکین
چشم هایم کاسه ی خونی مذاب
در جدالی نابرابر
با اهریمن های پلشت درون
جلودارم نیست
خودِ خویشتنِ خویشم
بال اثیری ام در بند
هیچ و
کمی هم بیش تر
نیست دیگرم
حوصله ی ماندن
زهره برقچی
دیوارها
هر روز بلندتر
کوچک تر می شوند
پنجره ها
دیگر به اشتباه
هیچ باریکه ی نوری
راه گم نکرده
سر نمی کوبد
به شیشه ی زنگار گرفته ی روح من
تاریک بیغوله ی جاودانه
کش می آیند روزها
به درازای سالی
سالهای سال
پیر شده ام
در گذر سالی
که گذشت ...
زهره برقچی