حرف هایی در من زندانی اند
گاه روزنی نقب می کنند
در سیاهی روزهای شب گون
گاه
در هیبت واژه هایی تیز
هم چون ریزآبه های یخ زده
می خراشند
پیکر نرم و لطیف شعرهایم
زهره برقچی
دل تنگم این روزها
دل تنگِ ایوانِ خانه ی کوی صنوبر
با ستون های چهارگوشش
به گنجایشِ قایم باشک ها
تشک های ردیف
ابتدا تا انتهای ایوان
در گرم ترین شب های تابستان ...
آسمانی به وسعت کویر
ستاره هایی پر فروغ تر
گاهی قمری در پرواز
این سو
به آن سویش ...
دلم تنگ است
برای کاغذبادهای تک برگِ گریزان
دلم برایِ خودم تنگ است
که جا ماند
در روزهای دور
در انتهای
کوی بن بست
صنوبر
زهره برقچی
بهار سالهاست اتفاق افتاده
برای مردی که
گرامافونش
شد خزان می خواند
محمد جلیلوند
گم کرده ام
کوچه ی بن بست
با خانه باغ انتهایش را
جایی در گرگ و میش خاطرات
گنگ و پیچ در پیچ
کلونی داشت بر دری چوبی
به آسمان رسیده بود
دست های درختان سپیدارش
آیینه ی زلال
آب قناتش
برای دیدن لب خندهایم
تختی چوبی
که چُرت می زد
زیر سایه یِ اقاقی ها
در گرمای رخوت انگیز عصرهای تایستان
کویِ بن بستِ «صنوبرِ» من !
با خانه یِ «باباعلی» در انتهایش
کاش پیدا می شدم باز
در کودکی هایم
در خانه باغِ انتهایِ کویِ بن بست
سینیِ چایِ رویِ تخت چوبی
صدایم می زند ...
زهره برقچی
دردی جان کاه پیچیده بر تنم
خرچنگ وار
زبانه می کشد آتشی
در گره های کور حنجره ام
می چکم قطره قطره
در انزوای شب های بارانی
گم شده ام
در پیچ و تاب
این دَم های دود گرفته
زهره برقچی
این روزها که چشم هایت
آگهی استخدام می دهند
غیرت من
پرکارترین کارگر شهر می شود
محمد جلیلوند
قطره قطره می چکد
صدایِ قدم هایم
در خلوت و سکوتِ خیابان های شب
و درازایِ سایه ها
می خوابند
بر روی دیوارهای گلیِ
زیر پلک چشمانِ ترِ ماه
خوابی نمانده
پریده بود .....
پیش تر زان که
بر زمین بخواباند
به آخرین ضربه های تبر
درخت صنوبرِ انتهای بن بست را
دیگر
نه کوچه ی بن بست
نه خانه باغِ انتهایش
نه درختِ صنوبری نیست
نومیدانه میکاوم
خلأ ورایِ بن بست را
زهره برقچی
پنهان شده ام
در زیر خط و خال نقاب ها
شعر می گویم
شعر می بافم
شعر می پزم
و می شویم همه شعرهایم را
درون تشتی با عصاره ی صبر
شعرهایی که جسارتِ فروغ را کم دارند
شعرهای من سیاه اند
شعرهای من
به کدورتِ سیلاب اند
گفتنی های من
پیچیده در هزاران ملافه ی شَرم
واگویه هایی
به سردیِ
یخ پاره های قطب شمال اند
زهره برقچی
روسری ات را ببند
نه این عشق کامل بود
نه این دست
که موهایت را ببافد
محمد جلیلوند
روزی خواهد آمد
صبح یکی از همین روزهای باقی مانده
جاده ی رو به غروب را
قدم خواهم زد
با شتابِ بال پروانه
نرم آهنگِ صدای پایِ حلزونِی کوچک
که به جای صدفش
صندوقچه ای بر گُرده اش آویخته
با مُهر یادگاری های خَراشانیده
همه جایش تو به تو
لا به لا
انباشته از زخمِ ناسورِ
گزش هایِ نابجا
کوچ می کنم
از ولایتِ قُربت
پناهنده می شوم
به سرزمینی غریب
بال هایی فراخ می خواهم
بکوبم بر سینه ی این
آسمانِ راه راهِ خاکستری
با آن خال هایِ درشت و سیاهِ زشت،
که می مکند ته مانده یِ باقی مانده یِ خاطراتم را
هم چون سیاه چاله هایِ بی انتها
کوچ می کنم
از خاک زمین
پناهنده می شوم
به سرزمینِ بی بازگشت
زهره برقچی