خوابگردها

خوابگردها

کتب مشترک خوابگردها - مجله الکترونیک خوابگردها
خوابگردها

خوابگردها

کتب مشترک خوابگردها - مجله الکترونیک خوابگردها

زهره برقچی *5

گم کرده ام

کوچه ی بن بست

با خانه باغ انتهایش را

جایی در گرگ و میش خاطرات

گنگ و پیچ در پیچ

کلونی داشت بر دری چوبی

به آسمان رسیده بود

دست های درختان سپیدارش

آیینه ی زلال

آب قناتش

برای دیدن لب خندهایم

تختی چوبی

که چُرت می زد

زیر سایه یِ اقاقی ها

در گرمای رخوت انگیز عصرهای تایستان

 

کویِ بن بستِ «صنوبرِ» من !

با خانه یِ «باباعلی» در انتهایش

 

کاش پیدا می شدم باز

در کودکی هایم

در خانه باغِ انتهایِ کویِ بن بست

سینیِ چایِ رویِ تخت چوبی

صدایم می زند ...


زهره برقچی

زهره برقچی *4

دردی جان کاه پیچیده بر تنم

خرچنگ وار

زبانه می کشد آتشی

در گره های کور حنجره ام

می چکم قطره قطره

در انزوای شب های بارانی

گم شده ام

در پیچ و تاب

این دَم های دود گرفته


زهره برقچی

زهره برقچی *3

قطره قطره می چکد

صدایِ قدم هایم

در خلوت و سکوتِ خیابان های شب

و درازایِ سایه ها

می خوابند

بر روی دیوارهای گلیِ

 

زیر پلک چشمانِ ترِ ماه

خوابی نمانده

پریده بود .....

پیش تر زان که

بر زمین بخواباند

به آخرین ضربه های تبر

درخت صنوبرِ انتهای بن بست را

 

دیگر

نه کوچه ی بن بست

نه خانه باغِ انتهایش

نه درختِ صنوبری نیست

 

نومیدانه میکاوم

خلأ ورایِ بن بست را


زهره برقچی

زهره برقچی *2

پنهان  شده ام

در زیر خط و خال نقاب ها

شعر می گویم

شعر می بافم

شعر می پزم

و می شویم همه شعرهایم را

درون تشتی  با عصاره ی صبر

شعرهایی که جسارتِ فروغ را کم دارند

شعرهای من سیاه اند

شعرهای من

به کدورتِ سیلاب اند

گفتنی های من

پیچیده در هزاران ملافه ی شَرم

واگویه هایی

به سردیِ

یخ پاره های قطب شمال اند


زهره برقچی

زهره برقچی *1

روزی خواهد آمد

صبح یکی از همین روزهای باقی مانده

جاده ی رو به غروب را

قدم خواهم زد

 

با شتابِ بال پروانه

نرم آهنگِ صدای پایِ حلزونِی کوچک

که به جای صدفش

صندوقچه ای بر گُرده اش آویخته

با مُهر یادگاری های خَراشانیده

 

همه جایش تو به تو

لا به لا

انباشته از زخمِ ناسورِ

گزش هایِ نابجا

 

کوچ می کنم

از ولایتِ قُربت

پناهنده می شوم

به سرزمینی غریب

 

بال هایی فراخ می خواهم

بکوبم بر سینه ی این

آسمانِ راه راهِ خاکستری

با آن خال هایِ درشت و سیاهِ زشت،

که می مکند ته مانده یِ باقی مانده یِ خاطراتم را

هم چون سیاه چاله هایِ بی انتها

کوچ می کنم

از خاک زمین

پناهنده می شوم

به سرزمینِ بی بازگشت


زهره برقچی