بهار سالهاست اتفاق افتاده
برای مردی که
گرامافونش
شد خزان می خواند
محمد جلیلوند
چیزی درون آینه دیدم، مرا شکست
تصویر بغض بود، ترک خورد تا شکست
مردی برای کم شدنش مثل سایه شد
یک زن کنار پنجرهها بی صدا شکست
شاید پرنده با تب پرواز در قفس
صد بار شعله ور شد ودر انتها ...شکست
بیچاره رود وعدهی دریا به سینه داشت
سد در مسیر بود شبی راه را شکست
با طعنه ماه گفت که تقصیر سنگ بود
تکثیر عکس من که در این ماجرا شکست
در گوش باد زمزمهای کرد برگ و گفت
پاییز فتنه کرد و دل نسل ما شکست
القصه کار عشق دلی را شکستن است
شاعر کنار آینه در انزوا شکست
مژگان مهر
گم کرده ام
کوچه ی بن بست
با خانه باغ انتهایش را
جایی در گرگ و میش خاطرات
گنگ و پیچ در پیچ
کلونی داشت بر دری چوبی
به آسمان رسیده بود
دست های درختان سپیدارش
آیینه ی زلال
آب قناتش
برای دیدن لب خندهایم
تختی چوبی
که چُرت می زد
زیر سایه یِ اقاقی ها
در گرمای رخوت انگیز عصرهای تایستان
کویِ بن بستِ «صنوبرِ» من !
با خانه یِ «باباعلی» در انتهایش
کاش پیدا می شدم باز
در کودکی هایم
در خانه باغِ انتهایِ کویِ بن بست
سینیِ چایِ رویِ تخت چوبی
صدایم می زند ...
زهره برقچی
رود خشکیده
رودی که باخود سیب غلتان داشت خشکیده
خورشید را از آسمانم ابر دزدیده
کوهی که رویایش شبی آغوش دریا بود
درحسݛتش دیوانه شد... دل را خراشیده
برگی که در پاییزگفت از مرگ میترسم
با بغض سردی... نیمه شب... با باد رقصیده
من از شباهنگی شنیدم ماه میگرید
خورشید شاید دلبری دیگر پسندیده
سردرگمیهایم در این شعر ازتو میگوید
گاهی هوا خوبست و گاهی سخت... باریده
القصه پایانی ندارد بی سرانجامی
بیهوده دنیا در پی خورشید چرخیده
مژگان مهر
دردی جان کاه پیچیده بر تنم
خرچنگ وار
زبانه می کشد آتشی
در گره های کور حنجره ام
می چکم قطره قطره
در انزوای شب های بارانی
گم شده ام
در پیچ و تاب
این دَم های دود گرفته
زهره برقچی
این روزها که چشم هایت
آگهی استخدام می دهند
غیرت من
پرکارترین کارگر شهر می شود
محمد جلیلوند
قطره قطره می چکد
صدایِ قدم هایم
در خلوت و سکوتِ خیابان های شب
و درازایِ سایه ها
می خوابند
بر روی دیوارهای گلیِ
زیر پلک چشمانِ ترِ ماه
خوابی نمانده
پریده بود .....
پیش تر زان که
بر زمین بخواباند
به آخرین ضربه های تبر
درخت صنوبرِ انتهای بن بست را
دیگر
نه کوچه ی بن بست
نه خانه باغِ انتهایش
نه درختِ صنوبری نیست
نومیدانه میکاوم
خلأ ورایِ بن بست را
زهره برقچی
دیدی و ندیدی که چه محشݛ کردم
از باور خود گوش فلک کر کردم
از خاک شنیدم که به بادم دادی
با اشک هوا را به سرش تر کردم
دیوانه شدم... آینه پرسید از من
اوکیست؟ بگو... عشق تو باور کردم
عمری به نگاهت دل و دینم بستم
در بتکدهها ذکر تو کافر کردم
شاید نشنیدی که به یادت دل را
در سینهی آتش زده اخگر کردم
با عکس تو خو کرده نگاهم... اما
رویای تو را گرمی بستر کردم
رفتی و ندیدی که به پایت تنها
با خاطرهها فاصله را سر کردم
مژگان مهر
پنهان شده ام
در زیر خط و خال نقاب ها
شعر می گویم
شعر می بافم
شعر می پزم
و می شویم همه شعرهایم را
درون تشتی با عصاره ی صبر
شعرهایی که جسارتِ فروغ را کم دارند
شعرهای من سیاه اند
شعرهای من
به کدورتِ سیلاب اند
گفتنی های من
پیچیده در هزاران ملافه ی شَرم
واگویه هایی
به سردیِ
یخ پاره های قطب شمال اند
زهره برقچی
روسری ات را ببند
نه این عشق کامل بود
نه این دست
که موهایت را ببافد
محمد جلیلوند
درد را تا با دل تنگم کشیدم شد غزل
اشک را در غربتم هر شب چکیدم شد غزل
روبهروی آینه خیره به تصویرم شدم
آینه از غم ترک برداشت، دیدم شد غزل
کاغذ شعر مرا بادی به باغ خانه برد
شمعدانی گریه سر داد و شنیدم شد غزل
جای شانه خنجری بر فرق زیبایی نشست
از نجات آدمی دل را بریدم شد غزل
پادشاه عشق را در خواب دیدم بر صلیب
توبه خوان ِ عشق از خوابم پریدم شد غزل
شعر و نثر و داستان و دردهای دلنوشت
حاصلش زهر هلاهل شد چشیدم شد غزل
حال مجنون حال لیلا حال شیرین حال من
نسخه ی تنهایی خود را خریدم شد غزل
مژگان مهر
روزی خواهد آمد
صبح یکی از همین روزهای باقی مانده
جاده ی رو به غروب را
قدم خواهم زد
با شتابِ بال پروانه
نرم آهنگِ صدای پایِ حلزونِی کوچک
که به جای صدفش
صندوقچه ای بر گُرده اش آویخته
با مُهر یادگاری های خَراشانیده
همه جایش تو به تو
لا به لا
انباشته از زخمِ ناسورِ
گزش هایِ نابجا
کوچ می کنم
از ولایتِ قُربت
پناهنده می شوم
به سرزمینی غریب
بال هایی فراخ می خواهم
بکوبم بر سینه ی این
آسمانِ راه راهِ خاکستری
با آن خال هایِ درشت و سیاهِ زشت،
که می مکند ته مانده یِ باقی مانده یِ خاطراتم را
هم چون سیاه چاله هایِ بی انتها
کوچ می کنم
از خاک زمین
پناهنده می شوم
به سرزمینِ بی بازگشت
زهره برقچی